تبليغاتX
کافه رفاقت

سنج و دمام و طبل و دهل می نوازند. شیپور میکشند ، اما بعد از 14000 سال این شیپور آغاز جنگ نیست .

این ها همه تو را دعوت میکنند که یک بار دیگر زیباترین زیبائی عالم را به نظاره بنشینی .

نکند یادت برود که عاشورا تصویری از مستی عاشقی است که برای رسیدن به معشوق ، به اندازه خون عزیزانش فاصله دارد، به اندازه خون خودش…

و این پایکوبی مستانه باقی است .

 خوب تماشا کن ........................

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 10:41  توسط من و دوست جون | 
دلم به مژده حافظ خوشست و وعده تو

به خوش حسابی او مطمئنم اما تو !!!

 

پ ن : هوای دلمان بد فرم بارانیست.

ملتمس دعا - فاطمه

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 15:52  توسط من و دوست جون | 
منتمنت
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 18:20  توسط من و دوست جون | 

محرم که می شود خیلی چیزها تغییر می کند.

آدم ها به یاد می آورند که فدا کردن و فدا شدن ، حالا برای هر چیز با ارزش و هر کس مهم ، خوب است و آدم را اسطوره میکند در تاریخ ذهن مردم.

هر کس زیبا ترین تصویر موجود را از واقعه ای که هرگز ندیده در ذهنش تصویر می کند . و این هنر دست خداوند است که به تعداد آدمهایی که از روز عاشورا داستانی شنیده اند ، تصویری متفاوت  و زیبا در ذهن می سازند.

روزهای و شب های محرمتان پر از زیبایی و شور عشق باد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 23:37  توسط من و دوست جون | 

جستارهایی در باب فحاشی در زندگی روزمره بشریت (قسمت اول)

تا حالا به نقش فحش دادن توی زندگی دقیق شدین؟ این موضوع مدتیه فکرمو به خودش مشغول کرده. بله فحش! البته اینبار میخوام از یک دیدگاه جدید به این موضوع نگاه کنم.

قبل از باز کردن بحث لازم میدونم تقسیم بندی های فحشی از منظر نویسنده رو برای مخاطبان عزیز به اجرا بگذارم:

دسته اول – فحش های بچه مثبتی :

این دسته از روی اسمشون میشه به ماهیتشون پی برد ، واژه هایی که اصالتا فحش نیستند اما در بین گروه مثبت بعنوان فحش کاربرد داره. بعنوان مثال : بی ادب ، بی تربیت ، بی خرد ، کم خرد، نادان و ... ازین دسته اند.

دسته دوم – فحش های عادی :

برای مثال واژگانی از قبیل : بی شعور ، کثافت ، نفهم و ... را میتوان نام برد.

دسته سوم – فحش های بهائم(1) :

عموما در این گروه از اسم چهارپایانی مانند خر ، گاو ، الاغ ، یابو ، بزمجه و یا حتی حیوانات جنگلی مثل میمون و گوریل استفاده میشه.

دسته چهارم – فحش های خانوادگی:

به دو دسته کلی تقسیم بندی میشوند

الف) فحش های پدر ، پدر جد ، پدر پدر جد ، پدر پدر پدر جد ، .... (گاها به ریشه شجره نامه خانودگی فرد مزبور هم رسیده)

برای مثال میشه فحش هایی از قبیل : پدر... و یا پدر ... را نام برد.

ب) فحش های نوامیس:

فرد فحش دهنده ، مادر و خواهر ِ فحش شنونده را مورد عنایت قرار داده و متاسفانه در این زمینه از هیچ محبتی دریغ نکرده و لذا به روی مبارک نمیارند که بابا:

 گیرم که پدر(2) او راست فاضل(3) / به خوار مادرش چه دخلی داره.

این فحش ها در 99 درصد موارد در بین پسران 15 تا 35 ساله ردوبدل شده.

پاورقی :

(1)     بهائم – جمه بهیمه به معنای چهارپا

(2)     در این مصرع مقصود نویسنده از واژه پدر همان فرد مفعول است و نه پدرش

(3)     فاضل – در اینجا از افعال معکوس استفاده شده و لذا فاضل را با یک فحش عادی مثل عوضی جایگزین کنید تا مفهوم شعر برایتان مقبول افتد.

 

  پایان قسمت اول

 فاطمه (مهندس الممالک)

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 20:6  توسط من و دوست جون | 

سلام

حق کاملا به النازه. اینجا گاهی انقدر بی مهری میبینه و خاک میگیره که خودمم دیگه روم نمیشه بیام یه دستی به سر و روش بکشم. اما این کافه هرچقدر هم که خالی و تنها بمونه برای من دوست داشتنیه و همیشه دارم دنبال یه وجه مشترک بین مشتریاش میگردم که بشه باهاش منوی پذیرایی رو تازه کرد.

زندگی لاجرم تغییر میکنه و راهی وجود نداره که بشه جلو تغییر ثانیه ها رو گرفت و از دویدن نگهشون داشت . همه چیز عوض میشه . اما من اصلا دوست ندارم این تغییر از یادمون ببره که چقدر روزهای خوب داشتیم و باز هم میتونیم داشته باشیم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 10:16  توسط من و دوست جون | 
 خیلی از رویداد های طبیعی اجتناب ناپذیرند. هرگز نمیتوانی جلوی روی دادنشان را بگیری. یکی از آنها فراموشی ما آدمها است. ما آدمها خیلی راحت همه چیز را فراموش میکنیم. بعد از تمام شدن دانشگاه ، روز آخر امتحانات ، حسابی گریه میکنیم ، دل تنگ می شویم،  غصه می خوریم ، شماره ها و ایمیل هامان را رد و بدل می کنیم . بعد هفته ی اول دلمان حسابی برای هم تنگ میشود . یکی دو روز در میان به هم زنگ میزنیم . ایمیل میزنیم . سینما میریم .اما کم کم و به مرور فاصله ی تماسهایمان زیاد می شود . کم کم برای بیرون رفتن با هم بهانه می آوریم . سرمان را با چیزهای جدید تری گرم می کنیم و به مرور حتی دلمان هم برای هم تنگ نمیشود.

حس میکنم این بلا سر ما هم آمده . پیش تر ها خبرها زود می پیچید . وبلاگ که به روز می شد همه خوشحال بودیم. شوخی میکردیم ، سر به سر هم میگذاشتیم ، اما حالا...

مهم نیست...

 شاید مهم این است که همگی خوش بخت و سالم باشیم ، که گمان می کنم هستیم که این همه از هم بی خبریم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 23:38  توسط من و دوست جون | 
سر خط خبر ها :

من خاله شدم

مشروح اخبار :

امروز اسوشیتد پرس اعلام کرد : نوزاد پسری در حالی که به اتمام دوره بارداری مادرش برای به دنیا آوردن او ۳ هفته باقی مانده بود در میان بهت اعضای خانواده ساعت ۲:۴۵ دقیقه به وقت محلی در بیمارستانی واقع در شهرک غرب چشم به جهان گشود.او علت این تولد بی هنگام و بی خبر خود را اینگونه اعلام کرد:()

 

هنوز هیچ گروهی مسئولیت این تولد را به عهده نگرفته و اعضای خانواده و پزشکان در حال تحقیق روی این نوزاد می باشند.

 

در این حال خاله این نوزاد که در ناباوری به سر میبرد گفت:

"یک شیرینی طلب هرکسی که این خبر رو شنید.

کامتون همیشه شیرین

عرفان کوچولوی خاله هم سلام میرسونه".

این در حالی است که  رئیس جمهور تولد این نوزاد را مغایر با اصل ۴۴ قانون اساسی دانست و قرار است تحقیقات بیشتر در این زمینه را به عهده کارشناسان مربوط بگذارد.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 23:43  توسط من و دوست جون | 

روزهای اولی که درس و مدرسه و کتاب و پروژه تمام شده بود فکر میکردم

 کمه کم باید در حدود یک ماه فقط بخوابم.با خیال راحت و بدون هیچ گونه

 مزاحمی مثل استرس امتحان و اینطور چیزها . اما حالا فقط بعد از گذشتن

 10 یا 12 روز از بیکاری و خواب و فیلم دیدن خسته شدم. چندان هم آدم

 زرنگی نیستم و همیشه ی عمر مشغول کار و فعالیت و فرهیختگی نبودم

 ، اما فکر میکنم بیکاری هم درد بدی است.

اما این روزهایی که گذشت نقطه عطفی هم داشت . تولد الناز خیلی

 خوش گذشت و بسیار زیاد به موقع بود. البته لازم به ذکر است غذا ها بی

 نهایت چرب و دلچسب و دوستی ها مثل همیشه شاد و مهربان بود.

راستی من تصمیماتی دارم. اگر از مهندس شدن نانی به این دل نماسید ،

 میخواهم مثل دختران زمان مادرهامان بروم کلاسهای مکرومه بافی ،

 خیاطی، گل آرایی یا شاید آرایشگری.کسی چه میداند شاید خیلی هم

 موفق شدم.حداقل موفق تر از مهندس شدن.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 0:53  توسط من و دوست جون | 

مادر بزرگ ها راست میگویند که آدم هرچه بزرگتر می شود ، غزال عمر تیز تر می دود.بچه تر که بودم درکی از این جمله نداشتم.قواره ی آرزو هایم انقدر از خودم بزرگتر مینمود که هرگز باور نمیکردم به آنها دست پیدا کنم.بنابراین زمان برایم در قفس تنگ روزها ی بی حوصلگی گرفتار میشد و با هیچ ترفندی مگر صبر آزاد نمی شد . نمونه اش همین فراغت از درس و مدرسه.باور این که اول مهری هست در زندگی من که در آن بی دغدغه تا لنگ ظهر میخوابم ، امکان نداشت.اما امسال همین اتفاق افتاد و من دقیقا تا لنگ ظهر خوابیدم.آن هم اول مهر.

تمام شد یا تمامش کردیم نمیدانم.اما بالاخره درس تمام شد. امسال اول مهری در کار نبود ، نه این که اول مهر نشد ، شد.اما جور دیگری. خبری از درس و مدرسه و دانشگاه نبود که نبود. انگار دوسال پیش ، همین دیروز یا نهایت پریروز بود که  خبر قبولی همه مان آمد  و من با کلی کلنجار خانواده را راضی کردم با تحصیل من در شهرستان موافقت کنند. دیروز یا پریروز بود که ثبت نام کردیم و تحصیل را از سر گرفتیم. با کلی انرژی و سر خوشی.

اما به سادگی نوشیدن آب خوردن ، بد یا خوب ، سرد یا گرم ، دلخوش یا دلگیر دوسال تمام شد. به عقب که نگاه میکنم چندان ساده نبود.اما هرچه بود تمام شد.

حالا حتما هر کداممان سرمان را با چیز جدید تری گرم میکنیم. زندگی همین است...

پ –ن : دلم میخواست تبریک بگویم ، شادی کنم یا حتی طنز بنویسم اما بدجوری حس میکنم این روزها ی مهندس شدن زود گذشت . میخوام در تنهایی کمی زمان را حساب کتاب کنم .

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 2:42  توسط من و دوست جون |